تبليغاتX
سیخ شدگان

سیخ شدگان

تا سس در ریشه ماست سس خوری پیشه ی ماست

 

 

خداحافظ بدونه هیچ توضیحه کم یا اضافه...

بزرگترین آرزوم اینه که تو روز تولدم بمیرم! این وبم تو شب تولدش مرد... شب سپندارمذگان...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 23:9 توسط مینا سس خور| |
 

۱ ۲ ۳ امتحان میشه... صدا میاد؟!

اوه اوه اوه همه الان دارن می شنون منو؟!؟!

سلام.

غلط نکنم آدما یعنی بعضی از آدما مثه من آپاشونو با همین کلمه شروع می کنن! درسته؟!؟! منم جزو این دسته بودم؟!

آپ کردن یادم رفته. همین طور نوشتن. یادم رفته طرز نوشتنم چه جوری بود یه زمانی...

بعد از سلام چی میگن؟!؟ 

سکوته که پشت سکوت میاد...

تا حالا این حسو تجربه نکرده بودم که زل بزنم به مانیتور و ندونم چی بگم...

کاملا اشتباه حدس زدید! امروز اصلا نمی خوام غرغر کنم! همه چی آرومه!!!

من چقد خوشبختم!!!

فقط یه مشکلی هست: تشنه ی چشماتم!!!

چطوری آدم می تونه تشنه ی چشم یکی باشه؟!؟!

یه مسئله ی مهم:

جدیدا خیلی مسئله پیدا کردم با یه موجود شیطون و بازیگوش! قبلنا اینجوری نبود نمی دونم چی شد یه دفه که این ۱۸۰ درجه تغییر کرد!

به مغزت فشار نیار دارم راجع به کودک درونم حرف می زنم! اسمش هستیه!!

بذار از اولش بگم! حول و حوش یه ماه پیش بود که با اصرارای هستی مواجه شدم مبنی بر اینکه آهنگ مای بیبی رو بذارم زنگ گوشیم! از اون اصرار و از من انکار تا بالاخره تونست بهم غلبه کنه! (آخه از این بچه تخساس که هرچی بخواد به هر قیمتی شده به دستش میاره!!) 

چند وقت پیش که رفت تو دو سالگی حس کرد دیگه یه کم بزرگ شده و به هپی تری فرندز رضایت داد! (البته اینجا رو درگوشی بخونید: خودمم با هپی تری فرندز موافقم!!)

حالا اون روزی سوار اتوبوس شدم هی بهم اصرار کرد اون کتابی که تو کیفته درآر بخون من روحم گشنه شه! من چی کار می تونستم بکنم؟! دلشو بشکنم؟!؟!

حالا کتاب چی بود؟! من و جونور!!! امانت بود. ولی واقعا معرکه بود. شاید اسمش باعث بشه به نظرت بیاد کتاب مال گروه سنیه الفه. اتفاقا اون خانمه که بغل دسته ما نشسته بود ( ما یعنی من و هستی!) هم همین فکر و می کرد و من خیلی دلم می خواست قیافه شو وقتی کتابو از کیفم درآوردم ببینم!!! ولی جدا مطالب توش یه خورده واسه اون گروه سنی مناسب نیست!!

بهر حال هستی اصرار داشت که من همون موقع بخونم کتابه رو چون روحش خیلی احساس دل ضعفه می کرد. و منم پذیرفتم! حالا همش می ترسم از این که من الان دارم این کتابو می خونم یه دفه گوشیم زنگ بخوره یا اس ام اس* بیاد! ولی اجازه نمیداد گوشی مو سایلنت کنم که! منم که عاشقشم پذیرفتم.(البته اینم بگم اصلا حوصله ی جیغ و داداش و اینکه احیانا باهام قهر کنه رو نداشتم! فکر کنم یه ذره دارم لوسش می کنم! ولی واقعا دلم نمیاد اذیتش کنم!!) 

* زنگ اس ام اسم از این سوتای عروسک سوت سوتیای بچه کوچولوها هستن٬ از اوناس!!!

سس نوشت۱: این روزا هستیه من شده همین هستی!!

سس نوشت۲: چند شب پیش نمی دونم از کجا یه فکر احمقانه جهید تو کله م که تو که ادعات می شه خیلی با همه گرم می گیری و خیلی راحت دوست پیدا می کنی٬ در حال حاضر چند تا دوست واقعی داری؟! و متاسفانه حماقت کردم و شمردمشون!!

فهمیدم چقذه تنهام!  دیدم چقد کنم دوستام! یعنی قبل از این که بشمرم حس می کردم تعدادشون خیلی خیلی بیشتر این حرفا باشه ها ولی تالاپ خوردم به دیوار!

نمی دونم چرا فکر می کردم باید دوستای زیادی داشته باشم. فقط یه دلیل قانع کننده تونستم پیدا کنم اینکه انقد این دوستایی که دارم خوبن که من تا حالا تعداد کمشون و حس نکرده بودم! خدا جونم همشونو حفظ کن واسم!!

سس نوشت۳: باور بفرمایید اینجانب آدم حسودی نیستم. ولی وقتی می بینم همه ی همه امتحاناشون تموم شده و من کماکان دارم دنبال کتابا می دوم اعصابم می ریزه به هم! این اعصاب خوردی وقتی تشدید میشه که می بینم وقتی ۱۵ام لعنتیا تموم میشن ۱۷ام ترم جدید شروع میشه! خلاصه همه ی اینا رو گفتم که اگه یه وقت شنیدید دختری خود را از طبقه ی سوم برج میلاد (!*) پرت کرده پایین یا دختری خودش را با کش به قتل رساند** بدونید اون دختره منم!!

* خب همین سه طبقه کفایت می کنه دیگه. حالا چه لزومی داره تا اون بالا برم؟! بعد خو چه کاریه؟ یهو اگه تو اون مسیر طولانی پشیمون شدم بین زمین و هوا چه خاکی و از کجا گیر بیارم بریزم تو سرم؟!

** با کش خیلیم خوب آدم می تونه خودشو دار بزنه. میگی نه امتحان کن!!

سس نوشت۴: چرا امروز انقد سس نوشتام طولانی میشن؟!

سس نوشت۵:

سس نوشت۶: مشترک مورد نظر یه زنگ تفریح داد بهتون که یه نفسی تازه کنید!!

سس نوشت۷: مرسی که پیدا شدی!! (مخاطب خاص و جدید!!)

برید دیگه بسه سرم رفت!!

 

سس تازه: یادم افتاد یه چیز! سس بزن بخور دو تا جمله ای بود که من خیلی استفاده می کردم!

کسی مشکلی داره با اینکه این دو تا جمله س؟!

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 23:31 توسط مینا سس خور| |
امروز میخوام واسه تنوع هم که شده یه جایی رو معرفی کنم که همتون تقریبا باهاش آشنایی دارین  ( من دوست دارم دوباره با هم آشناتون کنم  مگه چیه؟به من نیامده کار خیر کنم!!) به صورت معما میگم ببینیم که کی گوشش درازتره

صبح با کلی بدبختی و مورد لطف قرار دادن روح استادو...  از خواب بیدار میشی و بعد کلی چرت زدن تو دبلیوسی (دست به آب) حاضر میشی که بری x

خلاصه بالاخره میرسی به مقصد درو که باز میکنی ناگهان یک گوله مو به شدت باهات برخورد میکنه و پرتت میکنه گوشه دیوار بلند میشیو خودتو میتکونی و با دقت به اطراف نگا میکنی ( به چی فکر میکنی؟ آدم فضاییا حمله کردن؟نه حراست داره سیبیلاشو شونه میکنه مدلشو عوض کرده) آروم آروم  در حالیکه تو چشات زل زده دورخیز میکنه وبا یه حرکت جلوت سبز میشه و کارت میخواد کارتو بهش میده (البته تو 90 درصد موارد میپیچی ولی 1بار جستی ملخک 2بار جستی ملخک سوم بار پات به سیبیلش گیر میکنه و هیچ راهی نداری)کارتو نگاه میکنه و از رو کارت اسمتو الهه میخونه و تو در کمال حماقت(یا سادگی یا خنگی یا...) میگی المیرا (من خودم عاشق این سادگیتم)

برای خوردن آب هم از نظر حراست گرامی! خواهران باید از آب خوری طبقه سوم استفاده کنن که تنها مشکلش اینه که در طول مسیر باید از روی اجسادی که  از تشنگی مردن  رد شی که واسه حل این مشکل قراره تو طبقه دوم یه قبرستون احداث کنن

از بحث مخوف حراست که در بیایم میریم سراغ ریاضیکه استادش در حین پاک کردن تخته هم در حال توضیح دادنه بعدش کلاسه رسمه که استادش از 1:30 کلاس در روزهای مفیدش 1:15 در مورد 7000متر مربع خونه ایی که ساخته و در مورد اینکه با فامیلاشون رفتن خونه بخرن میحرفه و تو 15 مین باقی مانده میگه نقشه برج ایفلو با کلیه ی دست به آباش و با اندازه دقیق واسه جلسه بعد رسم کنی

کلاسه ادبیات که استادش خدا نکنه پایان داستان {و...} داشته باشه برای مثال پایان داستان اینجوری باشه:

واین را میتوانم و این یکی را و این یکی را و....

تا یه ربع میگه و این یکی را و این یکی را

کلاس اندیشه هم همش باید مراقب باشی که نامه هاتو که شامل کلی ایکس شعره جز خودیا کسی نخونه

راستی یه چیزی در مورد حراست  شایعاتی هست مبنی بر این که اون شلمانه(همون لاک 1شته)  {که عضو مولتی فعاله بسیج شده} چون سر ساعت 3:55 میره دست به آب 

بقیه کلاسا هم بیخیال سرتونو درد نمیارم یه چیز تو همین مایه هاست

سس نوشت۱: اگه یه خورده بی نمک بود به بزرگواری خودتون ببخشید یه خورده نمکا ته نشین شده سعی میکنم تا دفعه بعد هم بزنم فقط خواستم از اون حالو هوا در بیایم(عمرا اگه من یکی در بیام)

 سس نوشت ۲: در معادله بالاx  را بیابید

سس نوشت ۳:آیا شما هم با یه همچین سرزمینی سرو کار دارید؟

سس نوشت۴:هنوز فراموش نکردیمت ایران

سس نوشت۵:من( المیرا) این مطبلو نوشتم حواس واسه آدم نمیذارن که

نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 22:15 توسط مینا سس خور| |
اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم دارم هرروز دیوونه تر از روز قبل میشم  خیلی سخته بخوای از همه دیوونگیتو پنهان کنی

می خوام با شما درد دل کنم آره منم الی باور میکنی؟ میدونی چیه از دست خدا خسته شدم  میخوام بهش بگم اگه بنده هاش اون مفت خورانو مارو تنها گذاشته و قراره اونارو ببره بهشت من میخوام برم ته جهنمش

  اگه امام حسین واسه این کارا شهید شده من دیگه نمیخوام جونمو فداش کنم

چرا هرچی بدبختیو فلاکته ماله ما مسلموناست (ایران-افغانستان-پاکستان-...)

چطور عذاب کشیدناو التماس بنده هاتو میبینی کاری نمیکنی تو که ارحم الراحمین هستی

چرا جوونای ما میمیرن و عده ای فسیل همچنان زنده ان؟ چرا ضجه های مادرارو نمیشنوی؟ اگه میشنوی چرا کاری نمیکنی؟ من انتقام قطره قطره ی اشکای مادرمو میگیرم نه تنها مادرم همه مادرارو حتی اگه یه روز از عمرم مونده باشه حتی اگه مرده باشم به خودت قسم انتقاممو میگیرم

چرا میذاری با دینت بازی کنن؟ نکنه........!!!!!

چرا میبینو کاری نمیکنی؟

میدونم اصلا حوصله یه احمقی مثله منو نداری واسه همین  بقیه سوالامو ازت نمی پرسم بذار مثل خیلی چیزایه دیگه بمونه تو دلم ولی میدونم که میدونی خیلی دوست دارم حتی اگه حالت از من بهم بخوره. خودت منو میشناسی که من  هیچ وقت انتظار متقابل از کسی ندارم

 

این روزا هرچی مشه این شعرو زیر لب میخونم:

هرکه در این بزم مقرب تر است     جام بلا بیشترش میدهند

ولی فکر میکنم (شایدم مطمئنم )خودمو گول میزنم

سس نوشت1: یه سوال چرا تو شهرستانا دیروز راهپیمایی کردن تو تهران امروز؟

جواب یک اغتشاشگر: چون از شهرستانا آدم!!!!!!!!!!!!!! جمع کنن بیارن تهران

سس نوشت 2: چون ما ایرانیا فراموش کاریم میگم.  تا چند وقت پیش مشکل اهانت به ولی فقیه بود دیدن کاری پیش نمیبره 

امام ؟خمینیو آوردن وسط باز دیدن فایده نداره  امام حسین (ع) پیش کشیدن همین جور ادامه پیدا کنه حضرت محمد و بعدش خدا

سس نوشت3: لطفا گوسفند نباشید(دور از جون دوستان) مخالف نظر نده چون حوصله کل کل ندارم ( منظور مخالف ایران آزادو خوشبخته ) چون سخت ترین کار دنیا متقاعد کردن احمقه من کلی سعی کردم فایده نداشت

سس نوشت4:یه فاتحه برای یه بنده خدا که تازه فوت کرده بفرست

امضا: دیوونه
نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 20:31 توسط الی سس خور| |
 

السلام علیک یا الرفقاء الشفقاء!

می دونید الساعه دلم چی می خواد؟!؟!

اینکه ییهو برم سر اصل مطلب که اصلا حال و حوصله ی حاشیه رفتن ندارم! و از اونجایی که چاردیواری اختیاریست همین کار و هم می کنم!

دچار چندگانگی شخصیتی شدم! نمی دونم چه جوری می تونم از حال و احوال این روزام بگم ولی خیلی اوضاع بی ریخته!

یه روز دلم می خواد درس و ول کنم و بزنم زیر همه چی بگم من و دار بزنید ولی نگید درس بخون! بعد برم دنبال زندگیم٬ فرداش به حماقتم می خندم می گم مگه میشه زندگی کرد بدونه درس!

یه روز دلم می خواد هیشکیه هیشکی و نبینم فقط واسه خودم باشم٬ همون شبش احساس می کنم چقد دلم واسه یه سریا تنگ شده!

یه روز دلم می خواد بزنم برم کویر یه مدت طولانی از این محیطی که توشم دور بشم٬ ۱۰ مین نگذشته یادم می افته من که از سوسکم می ترسم چه جوری می تونم با مارا زندگی کنم؟!

یه روز میشه که به سرم بزنه هر چی کتاب تو دنیاس بخونم٬ فرداش می بینم حوصله ندارم هیچ چیزی رو که بشه خوند بگیرم دستم چه برسه به همه ی کتابای دنیا!

یه روز دلم می گیره هر چی تلاش می کنم نمی تونم گریه کنم٬ یه روز که دلم نمی خواد تو یه جایی که نباید گریه کرد (مثه اتوبوس!) به یه بهونه ی الکی می زنم زیر گریه!

یه روز میگم دلم می خواد انقد درس بخونم که کلی پولدار شم بعدش انقد پول خرج کنم که بمیرم٬ همون موقع که از این فکر میام بیرون می بینم اصلا حس درس خوندن ندارم!

یه روز دلم می خواد برم سرم و بذارم بمیرم٬ فرداش می بینم هنوز دلم می خواد برم می میرم! هرچی هی صبر می کنم بلکه اینم مثه بقیه نقطه ی مقابل داشته باشه می زنه "یافت می نشود جسته ایم ما"!!! بنایراین من هنوز در پی یه نقطه ی مقابل دلم می خواد برم بمیرم!

یه روز دلم می خواد شب بخوابم صبح پاشم ببینم همه چی تغییر کرده! مثلا چه می دونم کلی مایه دار شدم درسم تموم شده مدرکم و گرفتم تو یه جای فوق العاده خلوت دارم زندگیمو می کنم دو تا بچه هم دارم! (مرض چرا می خندی؟!؟!؟ اسماشونم انتخاب کردم آریا و ایلیا! هیچم دو قلو نیستن آریا سه سال بزرگتره!!!) ولی شب که میرم بخوابم می گم هیچ دلم نمی خواد حالا حالاها خودم و درگیر مسئولیت مزخرف ازدواج کنم!!! (اصلا نمی فهمم چرا فکر می کنید دارم شوخی می کنم! به هر حال بهتره واقع بین باشیم ازدواجم بخشی از زندگیه دیگه!!!) دیدید چه زود عقیده م عوض شد؟!؟!

حالا گذشته از این آیتم آخر که شوخی بود! این چه جور بیماری ایه که من گرفتم؟!؟!

هر چی می گردم هیچ نکته ی مثبتی پیدا نمی کنم! چیزی که بتونم به عنوان یه نکته ی مثبت قبولش کنم!

احساس می کنم تبدیل شدم به یه میدان مغناطیسی فوق العاده قوی که هر چی چیزای منفیه رو به خودم جذب می کنم! هنوزم هیچ چیز مثبتی دور و برم پیدا نکردم!

اگر بخواید می تونم در عرض چند ثانیه یه لیست بلند بالا از امواج منفی ردیف کنم واستون ولی خب مسلما نمی خواید!!!

یه چیز خیلی مهمم هست! احساس می کنم از :دی خوشم نمیاد خب آخه اون بیچاره چه گناهی کرده؟! یادتونه چقد دوسش داشتم؟!؟!

 

سس نوشت۱: چرا هر وقت نظرت مخالف باشه ازت دلیل می خوان؟! مثلا یکی میگه من از فلان چیز خوشم میاد تو بگی آره منم خوشم میاد کاریت ندارن! ولی کافیه بگی ولی من اصلا دوسش ندارم؟! فوری میگن چرا؟!؟! تا حالا دقت کرده بودین به این قضیه؟!؟!

سس نوشت۲: میگن پشت سر کسی حرف بزنیم غیبته و گناه داره! خوبم بگیم پشت سر کسی گناه داره؟!؟!

سس نوشت۳: جدیدترین تیکه ای که شنیدم: این روزها همه با من دوست می شوند شما چطور؟!؟! بعد میگن چرا میگی کپسول اعتماد به نفس!

سس نوشت۴: دو تا جمله س که من خیلی استفاده می کنم ازشون! هر کی جمله رو بگه جایزه داره!

سس نوشت۵: امروز وقتی بهرام تو مسافران گفت دوستم یاد تو افتادم جوانمرد! وقتی ام گفت با فرخ و دوستان می رفتیم صفاسیتی یاد تو افتادم سحر!!!

سس نوشت۶: رسیدن ایام سوگواریه امام حسین و بهتون تسلیت میگم! امیدوارم این ایام و مثل محرمای سالای قبلی و شبای قدری که گذروندیم هدر ندیم!

الهواکم سسیٌ!

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 0:25 توسط مینا سس خور| |